مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
96
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
من هراس نكرده و خزانهء من برده است ؟ لشگريان از خازن پرسيدند . خازن گفت : دوش خزانه را همه چيز بر جا بود . امروز خزانه را تهى يافتم و نقبى در آنجا نديدم و او را قفل ، نشكسته بود . لشگريان ازين سخن در عجب شدند و هيچيك جوابى نگفتند . مگر همان مرد سپاهى كه نمامى از سليم و سالم كرده بود ، گفت : اى ملك ، من تمامت شب ، بناها ديدم كه قصر بنا ميكردند . چون روز برآمد ، معمورهاى يافتم كه نظير ندارد . از خداوند او جويان شدم . گفتند : جوذر آمده و اين قصر بنا كرده و در نزد او كنيزكان و بندگان هستند و مالى بسيار از اين سفر آورده و برادران خود را از زندان خلاص داده . او را در خانهء خويشتن ، سلطنتى است . ملك گفت : در زندان نظاره كنيد . چون نظاره كردند ، سليم و سالم را در زندان نيافتند و ماجرا بملك حديث كردند . ملك گفت : خصم من آشكار شد . هركس سليم و سالم را از زندان بيرون كرده ، همانا او خزانهء من بيغما برده . وزير پرسيد : يا سيدى ، آن كيست ؟ ملك گفت : جوذر كه برادران خود را با خرجينها برده است . و لكن اى وزير ، اميرى را با پنجاه تن از دليران بفرست كه او را با برادران او بگيرند و مهر بر همه مال او بگذارند و ايشان را نزد من آورند تا عبرت مردمانش كنم . وزير گفت : اى ملك ، در خشم مشو . كسى كه در يك شب قصرى بنا كند ، در دنيا كس با او برابرى نتواند كرد . و من ميترسم كه اگر اميرى بفرستى ، امير ترا محنتى روى دهد . تو اكنون صابر باش تا من تدبيرى كنم و حقيقت كار بدانم . ملك گفت : اى وزير ، تدبير كن . وزير گفت : او را بمهمانى بطلب و دوستى بر وى آشكار كن و از حالت او بازپرس . اگر او را زورمند يافتى ، در گرفتن او حيلتى بايد كرد . و اگر ضعيف بينى ، درحال ، بگرفتن او فرمان ده . ملك گفت : اميرى بفرست و او را بمهمانى دعوت كن . پس وزير ، اميرى را كه عثمان نام داشت و بسيار احمق و خودپسند و متكبر بود ، بسوى جوذر روانه كرد كه او را بضيافت بخواند . چون امير عثمان بقصر جوذر برسيد ، بر در قصر ، خواجهسرائى را ديد كه بكرسى نشسته .